از این که سایت اسانترین ها دانلود را برای دانلود اهنگ زیبای مورد نظر انتخاب کرده اید از تک تک شما سپاسگزاریم
دانلود اهنک با کیفیت 128
برای دانلودکلیک کنید
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 13:35 توسط ایمان عباسی&میلاد عبدالهی
|
چرا حس میکنم هستی کنارم چرا این رفتنو باور ندارم چرا گم میکنم روز و شبامو چرا حس میکنم داری هوامو چرا هستی میون خواب و رویام چرا پر میشه تــــو هُرم نفسهام
دارم نفس نفس نبودنت رو کم میارم میخوای بری تورو به این ترانه می سپارم ولی نـــرو نـــــرو بمـــون نرو که جز تو چاره ای به جز خودت ندارم نرو بمون نرو بمون نرو بمون کنارم
آخه ترانه هام همش بهونتو میگیرن اگه بری همه کهنه میشن بی تو میمیرن اگه بری چشتمو پشت جاده جا می زارم اگه بری خود بارون میشم برات می بارم
دارم نفس نفس نبودنت رو کم میارم میخوای بری تورو به این ترانه می سپارم ولی نـــرو نـــــرو بمـــون نرو که جز تو چاره ای به جز خودت ندارم نرو خیال نکن که بی تو من دووم میـــارم ... مدونم که گفتنش ارزشی نداره ولی شاید نظرت عوض شه -------------------------------------
وقـتی یـه چـیــزی بـهـت میـگـه حـــرصـت دراد...
بـرمـیگــردی و بـا اخـــم نـگاش میـکـنی و یــه ضــربـه مـیـزنی
بـه بـازوش کـه بـگی خـیلی بـدی...
امــا تنـهـا کاری که اون مـیکنـه یـه لبـخـنـد مـیـزنـه و مـیگـه :
خدایا یک مرگ بدهکارم و هزار آرزو طلبکار . . . خسته ام ، یا طلبم را بده ؛ یا طلبت را بگیر . . . !
....................................
دلم اس ام اس از نوع نصفه شبی می خواد همونا که یهو از خواب بیدارت کنه تا مطمئن شی یکی تو بی خوابیش به یادته دلم از اون وقتایی میخواد که همه رو میپیچونه به خاطر تو از اون وقتایی که پشت خطیشو قطع میکنه . . .
....................................
یه وقتایی وقتی میگن ” شب خوش ” ؛ یعنی نذار با این حالم بخوابم . . . این و بفهمین . . .
....................................
نه اهل دریا بودم ، نه آسمان ، نه زمین ! سبز شدم ریشه به جانت بخشیدم تا اهل دلت باشم و افسوس که دلت هیچ وقت با من نبود...
------------------------ می گویند شاد بنویس...!!
نوشته هایت درد دارند...!
و من یاد مردی می افتم
که با ویالونش
گوشه ی خیابان شاد میزد
اما با چشمهای خیس...!
....................................
یاد گرفتـــه ام
انسان مدرنی باشــــم
و هــر بار که دلتنگ میشــــوم
بـه جای بغض و اشک
تنهـــا به این جملـــه اکتفــا کنـــم کــه
هوای بـــد ایــن روزهــا
آدم را افسرده میکنـد ..!
....................................
من چشم هایم را بستم و تو قایم شدی .....
من هنوز روزها را می شمارم....
و تو پیدا نمی شوی...
یا من بازی را بلد نیستم....
یا تو جر زدی...!!!
.................................... از میان تمام بازیهای کودکانه تنها
یادم تو را فراموش!!
را خوب بلد بودی؟؟
....................................
کوچه ها را بلد شدم
رنگهای چراغ راهنما
جدول ضرب
در راه هیچ مدرسه ای گم نمیشوم
اما گاهی میان آدمها گم میشوم
آدمها را بلد نیستم!!!
....................................
نه نمیدانی! هیچکس نمیداند!
پشت این چهره ی ارام در دلم چه میگذرد!
نمیدانی کسی نمیداند!...
این ارامش ظاهر و این دل ناارام چقدر خسته ام میکند....!
....................................
دستهایم را تا ابرها بالا برده ای
و ابرها را تا چشمهایم پایین
عشق را در کجای دلم …..
پنهان کرده ای که :
هیچ دستی به آن نمیرسد !
....................................
همیشه
در بدترین لحظه ها
تنها رها می کنی مراو
بدترینِ لحظه ها
وقتی است
که تو
مرا
تنها
رها می کنی ...
....................................
عشــق اگــر خـط مــوازی نیسـت،چیسـت؟
یـ ـا کتـاب جملــه ســازی نیســت،چیسـت؟!
عشـق اگــر مبنــای خلــق آدم اســت
پـس چــرا ایـن گـونـه گنــگ و مبهــم اسـت؟
پـس چــرا خـط مـوازی مـی شـود!!!
از چـه رو هــر عشـق،بــازی مـی شــود؟!
....................................
یادمان باشد حرفی نزنیم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنیم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسیم که آزار دهد کسی را
یادمان باشد که روز و روزگار خوش است وتنها دل ما دل نیست
....................................
به هـمـان سادگی
کـه کـلاغ ِ سـالـخـورده
بـا نـخـستـین سـوت ِ قـطـار
سقـف واگـن مـتـروک را
تـرک می گـویــد
دل ،
دیـگــــر
در جـای خـود نیـسـت
بـه همـیـن ســادگـی !
....................................
لبخند که می زنم پیدایم می کنی
باران می بارد، تو از کنارم می گذری
فریاد نمی کشم که بازگردی
می دانم امشب این آسمان تاب ماه را ندارد
لبخند می زنم،
فراموش می کنم..
....................................
غریبه
نمیدانم
گنجشک ها که آنقدر شبیه همند
چطور همدیگر را میشناسند
و نمیدانم
چقدر شبیه من هست که تو دیگر مرا نمیشناسی!
....................................
من اینک در رواق کهکشانها
در آوای حزین کاروانها
در آن رنگین کمان پیر و خسته
در آن اشکی که بر مژگان نشسته
در آن جامی که خالی مانده از می
در آوایی که برمیخیزد از نی
نشانی از تو می بینم ،
سراغی از تو می گیرم
------ سردی نگاهت رو بشکن، فاصله سزای ما نیست ، با تو بودن آرزومه ، این جدایی حق ما نیست...
....................................
در دنیا تن مرد و نامرد هر دو یکی ست، روزگار باید گذشت تا بدانی مرد کیست
....................................
عشق بازیست ، نه بازی ای که مرا مات کنی نازنینا دل من صفحه شطرنج که نیست
....................................
مثل باد سرد پاییز غم لعنتی به من زد، حتی باغبون نفهمید که چه آفتی به من زد
....................................
کاش لحظه های با دوست بودن مثل خط سفید جاده بود، تکه تکه می شد ولی قطع نمیشد...
....................................
چیزی نگو لیاقتت عشق مقدسم نبود حس میکنم نبودی و بودنت فقط یه قصه بود
....................................
خستگی من از رودها نیست، غصه من از ماهی های ست که قدرت رسیدن به زیبایی دریاها را ندارند! پس ای دوست زیبانگر باش...
....................................
آنقدر دوستت دارم که خدا داند ،این اسرار فقط باد صبا داند، نخواهم گل که گل بی اعتبار است ،تمام عمر گل فصل بهار است ، تو را خواهم من از گل های عالم، که عطر تو همیشه ماندگار است...
....................................
عشق گلی است که دو باغبان آن را می پرورانند ، عاشق و معشوق
....................................
عشق در یک لحظه پدید می آید و دوست داشتن در امتداد زمان ، این اساسی ترین تفاوت بین دوست داشتن و عشق است...
....................................
من با تو چقدر ساده رفتم بر باد ، تو نام مرا چه زود بردی از یاد، من حبه ی قند کوچکی بودم که از دست تو در پیاله ی چای افتاد
....................................
چه بسیار نگاه ها در جهان سرگردانند که در چشمی جای گیرند و چه بسیار فریادهایی که بر سنگ خاموش بوسه می زنند...
....................................
تا کجای قصه باید ز دلتنگی نوشت ، تا به کی بازیچه بودن توی دست سرنوشت تا به کی با ضربه های درد باید رام شد یا فقط با گریه های بیقرا آرام شد بهر دیدار محبت تا به کی در انتظار خسته از این زندگی با غصه های بی شمار...
....................................
سهم هر کسی که باشی خوش به حال روزگارش آخه پاییز و زمستونش میشه رنگ بهارش
....................................
میدونی عزیزم، دنیا رو خیلی کوچیک میبینم که بخوام بگم یه دنیا دوستت دارم...!
-----
نمی خواهم بمیرم
نمی خواهم بمیرم ، با که باید گفت ؟ کجا باید صدا سر داد ؟
در زیر کدامین آسمان ،
روی کدامین کوه ؟
که در ذرات هستی رَه بَرَد توفان این اندوه
که از افلاک عالم بگذرد پژواک این فریاد !
کجا باید صدا سر داد ؟
فضا خاموش و درگاه قضا دور است
زمین کر ، آسمان کور است نمی خواهم بمیرم ، با که باید گفت ؟
اگر زشت و اگر زیبا اگر دون و اگر والا من این دنیای فانی را
هزاران بار از آن دنیای باقی دوست تر دارم .
به دوشم گرچه بار غم توانفرساست
وجودم گرچه گردآلود سختی هاست
نمی خواهم از این جا دست بردارم !
تنم در تار و پود عشق انسانهای خوب نازنین بسته است .
دلم با صد هزاران رشته ، با این خلق با این مهر ، با این ماه با این خاک با این آب ... پیوسته است .
مراد از زنده ماندن ، امتداد خورد و خوابم نیست توان دیدن دنیای ره گم کرده در رنج و عذابم نیست هوای همنشینی با گل و ساز و شرابم نیست .
جهان بیمار و رنجور است .
دو روزی را که بر بالین این بیمار باید زیست
اگر دردی ز جانش برندارم ناجوانمردی است .
نمی خواهم بمیرم، تا محبت را به انسانها بیاموزم
بمانم تا عدالت را برافرازم ، بیفروزم
خرد را ، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم
به پیش پای فرداهای بهتر گل برافشانم
چه فردائی ، چه دنیائی !
جهان سرشار از عشق و گل و موسیقی و نور است ...
نمی خواهم بمیرم ، ای خدا ! ای آسمان ! ای شب ! نمی خواهم نمی خواهم نمی خواهم مگر زور است ؟
"فریدون مشیری"
-----
شقایق گفت با خنده نه تبدارم، نه بیمارم گر سرخم، چنان آتش،حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
و من بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت شنیدم، سخت شیدا بود
نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود اما طبیبان گفته بودندش کاش بودی و میفهمیدی وقت دلتنگی یک آه چه وزنی دارد! لطفاهی نپرس دلتنگی چه معنی دارد؟! دلتنگی معنی ندارد... درد دارد...
....................................
این روزها من خدای سکوت شده ام خفقان گرفته ام تا آرامش اهالی دنیا خط خطی نشود... اینجا زمین است اینجا زمین است رسم آدمهایش عجیب است اینجا گم که میشوی بجای اینکه دنبالت بگردند فراموشت میکنند.........
....................................
این روزها
آب وهوای دلم آنقدر بارانی ست
که رخت های دلتنگیم را
فرصتی برای
خشک شدن نیست
.................................... بازهم کبوتراحساسم بال می گشاید تادرآبی بی کران آسمان قلبت به پروازدرآید.گویا سالهاست که مفهوم پرواز درگنجایش ذهنش نیست
....................................
اگه سلطنت بلد نباشم سلطنت نمیکنمٍ اگه زندگی بلد نباشم زندگی نمیکم اما اگه دوست داشتن رو بلد نباشم به خاطره تو یاد میگیرم.
....................................
دلتنگی های من به تو رفته اند
آرام می آیند
در دل می نشینند
دیگر نمی روند
....................................
طرح چشمان قشنگت در اتاقم نقش بسته … شعر می گویم به یادت در قفس غمگینو خسته … من چه تنها و غریبم بی تو در دریای هستی … ساحلم شو غرق گشتم بی تو در شبهای مستی
....................................
زندگی من ٬ چون سیگاری بر لبانت ٬ دود شد و به هوا رفت ... ... نمی دانم میان این خاکسترهای سوخته ٬
هنوز به دنبال کدام رد خیانتی ؟؟؟ ....................................
دلم چندین سال است روزه ی عشق گرفته است !
اذان افطارش را تو بگو
....................................
تنهایی یعنی : ذهنم پر از تو و خالی از دیگران است , اما کنارم خالی از تو و پر از دیگران است !
....................................
دیدی ای غمگین تر از من بعد از آن دیر آشنایی
آمدی خواندی برایم
قصه ی تلخ جدایی
.................................... از روزی که نامتـــ
ملکه ی ذهنمـــ شد،
احساســ می کنمــ جمجمه امـــ
با شکوه ترینـــ امپراتوری دنیاستـــ...
....................................
چه زيباست بخاطر تو زيستن وبراي تو ماندن بپاي تو مردن وبه عشق تو سوختن؛ وچه تلخ وغم انگيز است، دور از توبودن، براي تو گريستن؛
....................................
امید وصــل تـــو نگذاشت تا دهـــم جان را
وگـــر نه روز فراق تـــو مردن آســـان بود
....................................
در بدرقــــــه چشمان تو نميتوان غربت را فراموش كرد و
كوچــــــه سرارسر ميشود از وداعي عاشقانــــه...
....................................
گـل یا پــوچ؟
دستتــــــ را باز نکن، حســم را تباه مکــن
بگذار فقط تصــــــور کنم ..
که در دستانتــــ
برایـــم کمی عشق پنهـــان است ..
....................................
در جستجوی تو چشمانم از نفس افتاد ،
در کجای جغرافیای دلت ایستاده ام که خانه ام ابری است ،
همیشه دلتنگ توام ...
....................................
حمـاقـت کـه شاخ و دم نــدارد!
حمـاقـت یـعنـﮯ مـن کـه
اینقــدر میــروم تـا تـو دلتنـگ ِ مـن شـوﮮ!
خـبری از دل تنـگـﮯ ِ تـو نمـی شود!
برمیگردم چـون
دلـتنـگـت مــی شــوم!!!
....................................
دلِ سبــــــزم را گــــــ ــــ ـره زد ..
و رفتـــــــ ــــ ــ تا بـــــــه آرزوهـــایش برســــد ..
....................................
هیچگاه نگذار در کوهپایه های عشق کسی دستت را بگیرد که احساس میکنی در ارتفاعات آنرا رها خواهد کرد
....................................
هرگز برای عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش. گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس به غنچه ای می رسی که ماه را بر لبانت می نشاند
اگر یک شاخه گل آرد از آن نوعی که من بودم بگیرند ریشه اش را و بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده و یک دم هم نیاسوده
که افتاد چشم او ناگه به روی من بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و به ره افتاد و او می رفت و من در دست او بودم
و او هر لحظه سر را رو به بالاها تشکر می کرد پس از چندی
هوا چون کوره آتش زمین می سوخت و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت به لب هایی که تاول داشت گفت: اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من برای دلبرم هرگز دوایی نیست
و از این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود اما
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و من در دست او بودم و حالا من تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟ نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت که ناگه روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد، آنگه
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت نشست و سینه را با سنگ خارایی ز هم بشکافت! ز هم بشکافت!
اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد زمین و آسمان را پشت و رو می کرد و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی بمان ای گل
و من ماندم نشان عشق و شیدایی و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد گل همیشه عاشق شد
با خشونت هرگز...
سخت آشفته و غمگين بودم… به خودم مي گفتم: بچه ها تنبل و بد اخلاقند دست کم مي گيرند درس و مشق خود را… بايد امروز يکي را بزنم، اخم کنم و نخندم اصلا تا بترسند از من و حسابي ببرند… خط کشي آوردم، در هوا چرخاندم... چشم ها در پي چوب، هر طرف مي غلطيد مشق ها را بگذاريد جلو، زود، معطل نکنيد!
اولي کامل بود، دومي بدخط بود بر سرش داد زدم... سومي مي لرزيد... خوب، گير آوردم !!! صيد در دام افتاد و به چنگ آمد زود... دفتر مشق حسن گم شده بود اين طرف، آنطرف، نيمکتش را مي گشت تو کجايي بچه؟ بله آقا، اينجا همچنان مي لرزيد... ” پاک تنبل شده اي بچه بد ” " به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند" ” ما نوشتيم آقا ” بازکن دستت را... خط کشم بالا رفت، خواستم بر کف دستش بزنم او تقلا مي کرد چون نگاهش کردم ناله سختي کرد... گوشه ي صورت او قرمز شد هق هقي کردو سپس ساکت شد... همچنان مي گرييد... مثل شخصي آرام، بي خروش و ناله ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد زير يک ميز،کنار ديوار، دفتري پيدا کرد… گفت: آقا ايناهاش، دفتر مشق حسن چون نگاهش کردم، عالي و خوش خط بود غرق در شرم و خجالت گشتم جاي آن چوب ستم، بر دلم آتش زده بود سرخي گونه او، به کبودي گرويد…
صبح فردا ديدم که حسن با پدرش، و يکي مرد دگر سوي من مي آيند... خجل و دل نگران، منتظر ماندم من تا که حرفي بزنند شکوه اي يا گله اي، يا که دعوا شايد سخت در انديشه ي آنان بودم پدرش بعدِ سلام، گفت: ” لطفي بکنيد، و حسن را بسپاريد به ما ” گفتمش، چي شده آقا رحمان؟ گفت: اين خنگ خدا وقتي از مدرسه بر مي گشته به زمين افتاده بچه ي سر به هوا، يا که دعوا کرده قصه اي ساخته است زير ابرو وکنار چشمش، متورم شده است درد سختي دارد، مي بريمش دکتر با اجازه آقا…
چشمم افتاد به چشم کودک... غرق اندوه و تاثر گشتم منِ شرمنده معلم بودم ليک آن کودک خرد و کوچک اين چنين درس بزرگي مي داد بي کتاب و دفتر…
من چه کوچک بودم او چه اندازه بزرگ به پدر نيز نگفت آن چه من از سر خشم، به سرش آوردم عيب کار از خود من بود و نمي دانستم من از آن روز معلم شده ام… او به من ياد بداد درس زيبايي را... که به هنگامه ي خشم نه به دل تصميمي نه به لب دستوري نه کنم تنبيهي يا چرا اصلا من عصباني باشم با محبت شايد، گرهي بگشايم با خشونت هرگز... با خشونت هرگز... با خشونت هرگز...